تبلیغات
ای عزیز یك بار از ساحل گذشتی وسالهاست كه دریا به روی رد پایت بوسه می زند سیب مرا بگیر وبه من اعتماد كن / آدم شدند نسل تو با اشتباه من
سیب مرا بگیر وبه من اعتماد كن / آدم شدند نسل تو با اشتباه من

خوشبختانه یا متاسفانه من یك دخترم همین!!!

باور کن...

دیگر نه پایی دارم كه پا به پای بودنت بدوم،

نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.

واژه ها را هم پیدا نمی كنم.

این دستها هم،

دیگر از سرما یخ زده است!

كمی دورتر از حضور خیال من و تو،

پچ پچ ها را می شنوی؟!

می گویند اگر نباشی بغضم سبك می شود.

آنوقت تنها من می مانم و من.

آنوقت دیگر نه فریاد می كنم نه سكوت.

آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات.

می گویند اگر نباشی به هیچ كجای من و این دنیا بر نمی خورد.

آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.

آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی كه بیقرار ِبودنم می شوند.

آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه كه می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند.
می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!

می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار كی از راه می رسد!

می گویند اگر نباشی،... نگاه از من پنهان نكن!

آنها می گویند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،

هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.

هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.

هنوز هم دستهایت را می خواهم.

و هنوز هم ... دوستت دارم.

نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم


تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم


چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری


چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری


تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟


واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟


تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم


کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم


بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم


یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم


چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه

احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه


چیزی نمی تونم بگم...


نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد 1390 ساعت 06:51 ب.ظ توسط leyli نظرات | |



این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست



آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست



حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست



دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست



من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 ساعت 11:38 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

دوست دارم بر خلاف همه خارو ببوسم وبو كنم و بگم وای چه عطری داری به جای

 

اینكه به گل یاس با شگفتی نگاه كنم....

 

یه روز بیا عادت و كنار بگذاریم.به بی عادتی كاش عادت كنیم . 

 

چه طوره قبل از اذان دو ركعت نماز بخونیم  اقتدا كنیم به گلهای شعمدونی قربت الی

 

 العشق!!

 

چه اشكالی داره داره تو قنوت یك شعر مولوی بخونیم ؟

 

چی میشه تو نقاشی ها به جای منظره وساحل و دریا وتصاویر دلربا یه كویر بكیشیم

 

خشك وبی آب وعلف طوری كه دلت بخواد بپری تو بوم نقاشی و یك دستمال خیس

 

بگذاری رو پیشونی تبداركویر با اون دل ترك خورده وشكستش

 

یه خورده درد ودل كنی...

 


نوشته شده در شنبه 13 فروردین 1390 ساعت 03:56 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

شنیده بودم روزی یك فرشته روی ابر ها زندگی می كرد گاه گاهی با باران

 

می امد روی زمین پیش زمینی ها

 

یك روز روی قاب پنجره ای فرود آمد و عاشق دخترك زمینی شد دیوانه شد

 

هرشب دلش می خواست باران

 

ببارد با بغض ابرها بغض می كرد وبا هر رعدوبرق عزم سفر...رفت پیش

 

فرشته پیر جریان را گفت فرشته پیر

 

گفت باید برود خودش را ازبلندترین ساختمان شهر بیاندازد...تا زمینی شود

وبرای همیشه خاكی باشد..

 

او رفت وسقوط كرد ووقتی كه خودش   را روی زمین دید با دست وپای

 

وجسم زمینی اش شاد شد دیوانه

 

وار می دوید به سوی دخترك اما وفتی رسید دید ماشین دخترك چپ كرده

 

ودارد جان می دهد..بالای سرش

 

ایستاد دستانش را گرفت التماس كرد نرود اما دخترك پر كشید و رفت..

 

 وفرشته ی زمین تا آخر عمر تنها ماند....

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389 ساعت 02:25 ق.ظ توسط leyli نظرات | |

ازوقتی که رفتی عقاقی ها تنها شدند

 

چون بلبلی که نامش راعشق نهادیم کوچ کرده...

 

هنوز هم گاه گاهی در کوچه تاریکمان صدای

 

تالاپ افتادن چرخ های بابا پیر باعث میشود

 

پنجره را بندم تا خواب قناری ام برهم نخورد..

..

دیروزقصاب محل توپ علی را با چاقو ی دست چوبی اش

 

نصف کرد تا دیگر در لابه لای پاهای مشتری گیج نخورد..

 

اگر برگردی....

قناری عشق برمی گردد عقاقی ها دوباره می خندند

 

با امدنت توپ علی  دوباره گرد  می شود وقلب قصاب

 

دوباره نرم می شود وفرق گوشت گوساله وگوش

 

پسر بچه و توپ را  خوب می فهمد...فقط باید توباشی

---------------------------------------------------------------

من که یه مدت اپ نکردم قصدم نظر جمع کردن نبود!

ممنون از سحرعزیزم که همیشه ازم سرزد همچنین کورش مهربان ,ودیگر دوستانم...


نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند 1389 ساعت 01:19 ق.ظ توسط leyli نظرات | |

این را بدان!

 این را خوب بدان اگر فراموشم کنی دیگر برای شقایق های  کوهپایه  نامه

نخواهم نوشت..

این را بدان!

 اگر لبخندهایم را در پشت بهانه ی دوری  فراموش کنی

 دیگر سفارشت را پیش ابرهای بغض الود نخواهم کرد

  تا وقتی اشک میریزی ببارند....

 تا مردم نتواند غرور خیس چشمانت را تشخیص دهند...

 


نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن 1389 ساعت 11:37 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

دو وچهار وسه وچهار.... منزل خداست

 

الو سلام!این منم مزاحمی که اشناست

 

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته

 

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد ..حساب بنده هایت جداست

 

الو!دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست

 

چرا صدایتان نمی رسد؟کمی بلندتر!

 

صدای من چطور خوب وصاف و واضح ورساست

 

اگر اجازه می دهی برات درد دل کنم

 

شنیده ام گریه بر تمام درد ها شفاست

 

دل مرا به سوی خود بخوان که تا سبک شوم

 

پناهگاه این دل شکسته خانه شماست

 

خدایا مرا ببخش بازهم مزاحمت شدم...

دوباره زنگ می زنم دوباره تا خدا خداست....

 


نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن 1389 ساعت 10:56 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

از دوست عزیزم سیما اکو برای این دو مطلب قشنگش نهایت تشکر ودارم.مرسی سیما جان..

 

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون

 کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن

جاده و تونل بود، به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه ها را به کناری زد، به این امید که سنگ را از میان گودال شن

ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تراز توان او بود و باز به درون گودال باز

می گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر

می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده، سنگ به وسط گودال میلغزید و باز

می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی

حاصلش رابا ناله و درماندگی ادامه می داد. اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد.


در تماماین لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را

تماشا می کرد. درهمان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند.


پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:
"چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کارنمی بری؟"


پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت: "اما

پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."پدر به آرامی حرف او

را تصحیح کرد: "نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی.


تو از من کمک نخواستی!” پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد…..
..................................................................................................

 

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

“STUPID RAIN”
باران احمق

THAT’S MOM


نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن 1389 ساعت 07:45 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

این بار قدم هایم را محکم تر از قبل برمی دارم ،


تا جای پاهایم نشانی باشد برای آیندگان


این بار قلبم را بروی همه می بندم ،


تا شکستنی دوباره ایجاد نشود


این بار غمگین تر از همیشه یاد گذشته
می افتم


و اشکهایم را در تاریکی شب جاری


می سازم


این بار تنها تر از همیشه خستگی هایم را مرور می کنم ،


تا شاید راهی بیابم برای آینده


این بار خدایم : عمیق تر از قبل صدایت می کنم


تا این بار بشنوی صدای قلب


بشکسته ام را .

 

 

سمیه اسلامی(ice)


نوشته شده در پنجشنبه 23 دی 1389 ساعت 04:06 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

به شیشه ی این واگن متروک

 سنگ بزن

که دیریست

ادامه ی این قطار بدون

این واگن سفر می کند

ومن وتو هنوز

 در انتظار ایستگاه بعدی

 دراین واگن  متروک نشسته ایم

 

 


نوشته شده در دوشنبه 20 دی 1389 ساعت 11:57 ق.ظ توسط leyli نظرات | |


ای عشق ترانه ای از یاس برایت سرودم تا باور کنی


تا عطر وجودم را از عمق احساسم درک کنی


تا باور کنی که عاشقم و عشق را دوست می دارم

 
ترانه ای از صداقت برایت سرودم تا بازگو کنی صداقت عشقم را


ای قطره های درشت باران بر دشت وسیع قلبم ببارید


بر وسعت غروب چشمانم غم اطلسی ها هنوز هم باقیست

هنوز هم دوباره سرودن را برایت می خوانم


هنوز هم نگاهت آتش عشقم را شعله ور می سازد


و صدایت نم نم باران را به یادم می آورد


هنوز هم عاشقانه دوستت دارم ... تا عاشقانه بمیرم

 

سمیه اسلامی(ice)


نوشته شده در پنجشنبه 9 دی 1389 ساعت 12:18 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

ای آتش جانسوزی که مرا فرا گرفته اید رهایم کنید 


ای یاس های زیبای عاشق ، ای آسمان آبی و پاک صدایم کنید


تا رها شوم در آستان پاک مقدس ، تا ببویم سجاده ی پاک خدا را

ای کوه های سر به فلک کشیده ، ای سروهای بلند قامت به چه می خندید


آیا تا به حال ندیده اید گریه های چشمان اشکبارم را


ندیده اید سرمای دستان خسته ام را


به چه می نگرید : به کسی که دلش هزاران بار شکسته است


پس خوب بنگرید و خوب گوش فرا دهید تا صدای قلب بشکسته ام را بشنوید

 و بگرید به خاطر خنده های مکرر خود...


 

سمیه اسلامی(ice)


نوشته شده در سه شنبه 7 دی 1389 ساعت 11:30 ق.ظ توسط leyli نظرات | |

باران هرشب با قدمهای فرشتگان به روی سنگفرش کوچه اوج می گیرد

پنجره را باز می کنم

ماه می چکد به روی گونه ام...

نه ساده نیست هاج و واج خیره شدن...

چگونه می توان نگاه کرد و ندید؟

دیشب باران بر سرانگشتان خار دیده ی دخترک بزرگراه گل بوسه میکاشت

پسرک  گرسنه ای دیشب خدا را نقاشی می کشید وقتی گام های بی تفاوت زیر چترها ی رنگین

کوچه را می نواختند.......

اه   نه  باور کنید ساده نیست هاج و واج خیره شدن....

و من امشب بغض بارانی خویش را بر حس باطله ی این پاره کاغذ های کاهی می ریزم

ساده نیست هاج و واج خیره شدن....

سری به خیابان بزن ونگاه کن دخترک گل فروش را ..انوقت

تو هم میفهمی ساده نیست

هاج و واج

خیره شدن.........

 

 


نوشته شده در شنبه 4 دی 1389 ساعت 01:31 ب.ظ توسط leyli نظرات | |

هوا سرد شده. می دانم که آسمان نگاهم میکند.وسعت آسمانم به اندازه ی

 قاب همین پنجره است نه بیشتر نه کمتر .نگاهش می کنم ستاره ها در

 

گوش هم پچ پچ می کنند ومن رابا انگشت اشاره ی نقره ای رنگ شهاب

سنگی به ماه نشان می دهند و ماه می خندد به حال دیوانه ای چون

من.اتاق تاریک است و چشم دوختم به آسمانی که یک روزتو را در وسعت

دامنش گم کردم.و هرچه گشتم چین های دامنش پر ترو پرتر شد.و هر چه

پرتر شد بیشتر گمت کردم.وقتی از کنارم می گذری نمیدانم دیگر چرا نمی

شناسمت غریبه شدم برای تو و گم شدی در آشنای خودت و نمی جویی

 

گم شده ات را. من که مثل تو به آسمان نرفته ام همین جا هستم نگاه کن

روی همین زمین خاکی.برای یافتنم باید سر به زیر افکنی و اما من باید برای

یافتنت

 از همین قاب پنجره به دنبال نشانه ای ازتوبه آسمان بنگرم .چه تفاوت

عظیمی  زمین تا آسمان فاصله.

 

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 22 آذر 1389 ساعت 10:12 ب.ظ توسط leyli نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


k3cod.com

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست