خوشبختانه یا متاسفانه من یك دخترم همین!!!
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه دوست دارم بر خلاف همه خارو ببوسم وبو كنم و بگم وای چه عطری داری به جای اینكه به گل یاس با شگفتی نگاه كنم.... یه روز بیا عادت و كنار بگذاریم.به بی عادتی كاش عادت كنیم . چه طوره قبل از اذان دو ركعت نماز بخونیم اقتدا كنیم به گلهای شعمدونی قربت الی العشق!! چه اشكالی داره داره تو قنوت یك شعر مولوی بخونیم ؟ چی میشه تو نقاشی ها به جای منظره وساحل و دریا وتصاویر دلربا یه كویر بكیشیم خشك وبی آب وعلف طوری كه دلت بخواد بپری تو بوم نقاشی و یك دستمال خیس بگذاری رو پیشونی تبداركویر با اون دل ترك خورده وشكستش یه خورده درد ودل كنی... شنیده بودم روزی یك فرشته روی ابر ها زندگی می كرد گاه گاهی با باران می امد روی زمین پیش زمینی ها یك روز روی قاب پنجره ای فرود آمد و عاشق دخترك زمینی شد دیوانه شد هرشب دلش می خواست باران ببارد با بغض ابرها بغض می كرد وبا هر رعدوبرق عزم سفر...رفت پیش فرشته پیر جریان را گفت فرشته پیر گفت باید برود خودش را ازبلندترین ساختمان شهر بیاندازد...تا زمینی شود وبرای همیشه خاكی باشد.. او رفت وسقوط كرد ووقتی كه خودش را روی زمین دید با دست وپای وجسم زمینی اش شاد شد دیوانه وار می دوید به سوی دخترك اما وفتی رسید دید ماشین دخترك چپ كرده ودارد جان می دهد..بالای سرش ایستاد دستانش را گرفت التماس كرد نرود اما دخترك پر كشید و رفت.. وفرشته ی زمین تا آخر عمر تنها ماند.... ازوقتی که رفتی عقاقی ها تنها شدند چون بلبلی که نامش راعشق نهادیم کوچ کرده... هنوز هم گاه گاهی در کوچه تاریکمان صدای تالاپ افتادن چرخ های بابا پیر باعث میشود پنجره را بندم تا خواب قناری ام برهم نخورد.. .. دیروزقصاب محل توپ علی را با چاقو ی دست چوبی اش نصف کرد تا دیگر در لابه لای پاهای مشتری گیج نخورد.. اگر برگردی.... قناری عشق برمی گردد عقاقی ها دوباره می خندند با امدنت توپ علی دوباره گرد می شود وقلب قصاب دوباره نرم می شود وفرق گوشت گوساله وگوش پسر بچه و توپ را خوب می فهمد...فقط باید توباشی --------------------------------------------------------------- من که یه مدت اپ نکردم قصدم نظر جمع کردن نبود! ممنون از سحرعزیزم که همیشه ازم سرزد همچنین کورش مهربان ,ودیگر دوستانم... این را بدان! این را خوب بدان اگر فراموشم کنی دیگر برای شقایق های کوهپایه نامه نخواهم نوشت.. این را بدان! اگر لبخندهایم را در پشت بهانه ی دوری فراموش کنی دیگر سفارشت را پیش ابرهای بغض الود نخواهم کرد تا وقتی اشک میریزی ببارند.... تا مردم نتواند غرور خیس چشمانت را تشخیص دهند... دو وچهار وسه وچهار.... منزل خداست الو سلام!این منم مزاحمی که اشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ..حساب بنده هایت جداست الو!دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست چرا صدایتان نمی رسد؟کمی بلندتر! صدای من چطور خوب وصاف و واضح ورساست اگر اجازه می دهی برات درد دل کنم شنیده ام گریه بر تمام درد ها شفاست دل مرا به سوی خود بخوان که تا سبک شوم پناهگاه این دل شکسته خانه شماست خدایا مرا ببخش بازهم مزاحمت شدم... دوباره زنگ می زنم دوباره تا خدا خداست.... از دوست عزیزم سیما اکو برای این دو مطلب قشنگش نهایت تشکر ودارم.مرسی سیما جان.. پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود، به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد. پسرک ماسه ها را به کناری زد، به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تراز توان او بود و باز به درون گودال باز می گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده، سنگ به وسط گودال میلغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش رابا ناله و درماندگی ادامه می داد. اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد. تماشا می کرد. درهمان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد: "نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN این بار قدم هایم را محکم تر از قبل برمی دارم ، سمیه اسلامی(ice) به شیشه ی این واگن متروک سنگ بزن که دیریست ادامه ی این قطار بدون این واگن سفر می کند ومن وتو هنوز در انتظار ایستگاه بعدی دراین واگن متروک نشسته ایم هنوز هم دوباره سرودن را برایت می خوانم سمیه اسلامی(ice) ای آتش جانسوزی که مرا فرا گرفته اید رهایم کنید ای کوه های سر به فلک کشیده ، ای سروهای بلند قامت به چه می خندید و بگرید به خاطر خنده های مکرر خود... سمیه اسلامی(ice) باران هرشب با قدمهای فرشتگان به روی سنگفرش کوچه اوج می گیرد پنجره را باز می کنم نه ساده نیست هاج و واج خیره شدن... چگونه می توان نگاه کرد و ندید؟ دیشب باران بر سرانگشتان خار دیده ی دخترک بزرگراه گل بوسه میکاشت پسرک گرسنه ای دیشب خدا را نقاشی می کشید وقتی گام های بی تفاوت زیر چترها ی رنگین کوچه را می نواختند....... اه نه باور کنید ساده نیست هاج و واج خیره شدن.... و من امشب بغض بارانی خویش را بر حس باطله ی این پاره کاغذ های کاهی می ریزم ساده نیست هاج و واج خیره شدن.... سری به خیابان بزن ونگاه کن دخترک گل فروش را ..انوقت تو هم میفهمی ساده نیست هاج و واج خیره شدن......... قاب همین پنجره است نه بیشتر نه کمتر .نگاهش می کنم ستاره ها در گوش هم پچ پچ می کنند ومن رابا انگشت اشاره ی نقره ای رنگ شهاب سنگی به ماه نشان می دهند و ماه می خندد به حال دیوانه ای چون من.اتاق تاریک است و چشم دوختم به آسمانی که یک روزتو را در وسعت دامنش گم کردم.و هرچه گشتم چین های دامنش پر ترو پرتر شد.و هر چه پرتر شد بیشتر گمت کردم.وقتی از کنارم می گذری نمیدانم دیگر چرا نمی شناسمت غریبه شدم برای تو و گم شدی در آشنای خودت و نمی جویی گم شده ات را. من که مثل تو به آسمان نرفته ام همین جا هستم نگاه کن روی همین زمین خاکی.برای یافتنم باید سر به زیر افکنی و اما من باید برای یافتنت از همین قاب پنجره به دنبال نشانه ای ازتوبه آسمان بنگرم .چه تفاوت عظیمی زمین تا آسمان فاصله.
دیگر نه پایی دارم كه پا به پای بودنت بدوم،
نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پیدا نمی كنم.
این دستها هم،
دیگر از سرما یخ زده است!
كمی دورتر از حضور خیال من و تو،
پچ پچ ها را می شنوی؟!
می گویند اگر نباشی بغضم سبك می شود.
آنوقت تنها من می مانم و من.
آنوقت دیگر نه فریاد می كنم نه سكوت.
آنوقت دیگر پاهایم آبله نمی زند از این همه دویدن پی ات.
می گویند اگر نباشی به هیچ كجای من و این دنیا بر نمی خورد.
آنوقت فقط من می مانم و این همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من می مانم و این همه دلتنگی هایی كه بیقرار ِبودنم می شوند.
آنوقت فقط من می مانم و این همه نگاه كه می دانم برای فردایشان دستهایم را می خواهند.
می گویند اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!
می گویند اگر نباشی، دوباره به یاد می آورم بهار كی از راه می رسد!
می گویند اگر نباشی،... نگاه از من پنهان نكن!
آنها می گویند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاییز می بینم،
هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.
هنوز هم در پی عطر یاس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهایت را می خواهم.
و هنوز هم ... دوستت دارم.
![]()
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
چیزی نمی تونم بگم...![]()
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست ![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
در تماماین لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را
پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:
"چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کارنمی بری؟"
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت: "اما
تو از من کمک نخواستی!” پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد…..
..................................................................................................
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM![]()
تا جای پاهایم نشانی باشد برای آیندگان
این بار قلبم را بروی همه می بندم ،
تا شکستنی دوباره ایجاد نشود
این بار غمگین تر از همیشه یاد گذشته
می افتم
و اشکهایم را در تاریکی شب جاری
می سازم
این بار تنها تر از همیشه خستگی هایم را مرور می کنم ،
تا شاید راهی بیابم برای آینده
این بار خدایم : عمیق تر از قبل صدایت می کنم
تا این بار بشنوی صدای قلب
بشکسته ام را . ![]()

![]()
ای عشق ترانه ای از یاس برایت سرودم تا باور کنی
تا عطر وجودم را از عمق احساسم درک کنی
تا باور کنی که عاشقم و عشق را دوست می دارم
ترانه ای از صداقت برایت سرودم تا بازگو کنی صداقت عشقم را
ای قطره های درشت باران بر دشت وسیع قلبم ببارید
بر وسعت غروب چشمانم غم اطلسی ها هنوز هم باقیست
هنوز هم نگاهت آتش عشقم را شعله ور می سازد
و صدایت نم نم باران را به یادم می آورد
هنوز هم عاشقانه دوستت دارم ... تا عاشقانه بمیرم![]()
ای یاس های زیبای عاشق ، ای آسمان آبی و پاک صدایم کنید
تا رها شوم در آستان پاک مقدس ، تا ببویم سجاده ی پاک خدا را
آیا تا به حال ندیده اید گریه های چشمان اشکبارم را
ندیده اید سرمای دستان خسته ام را
به چه می نگرید : به کسی که دلش هزاران بار شکسته است
پس خوب بنگرید و خوب گوش فرا دهید تا صدای قلب بشکسته ام را بشنوید
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


