خوشبختانه یا متاسفانه من یك دخترم همین!!!
شنیده بودم روزی یك فرشته روی ابر ها زندگی می كرد گاه گاهی با باران می امد روی زمین پیش زمینی ها یك روز روی قاب پنجره ای فرود آمد و عاشق دخترك زمینی شد دیوانه شد هرشب دلش می خواست باران ببارد با بغض ابرها بغض می كرد وبا هر رعدوبرق عزم سفر...رفت پیش فرشته پیر جریان را گفت فرشته پیر گفت باید برود خودش را ازبلندترین ساختمان شهر بیاندازد...تا زمینی شود وبرای همیشه خاكی باشد.. او رفت وسقوط كرد ووقتی كه خودش را روی زمین دید با دست وپای وجسم زمینی اش شاد شد دیوانه وار می دوید به سوی دخترك اما وفتی رسید دید ماشین دخترك چپ كرده ودارد جان می دهد..بالای سرش ایستاد دستانش را گرفت التماس كرد نرود اما دخترك پر كشید و رفت.. وفرشته ی زمین تا آخر عمر تنها ماند.... ازوقتی که رفتی عقاقی ها تنها شدند چون بلبلی که نامش راعشق نهادیم کوچ کرده... هنوز هم گاه گاهی در کوچه تاریکمان صدای تالاپ افتادن چرخ های بابا پیر باعث میشود پنجره را بندم تا خواب قناری ام برهم نخورد.. .. دیروزقصاب محل توپ علی را با چاقو ی دست چوبی اش نصف کرد تا دیگر در لابه لای پاهای مشتری گیج نخورد.. اگر برگردی.... قناری عشق برمی گردد عقاقی ها دوباره می خندند با امدنت توپ علی دوباره گرد می شود وقلب قصاب دوباره نرم می شود وفرق گوشت گوساله وگوش پسر بچه و توپ را خوب می فهمد...فقط باید توباشی --------------------------------------------------------------- من که یه مدت اپ نکردم قصدم نظر جمع کردن نبود! ممنون از سحرعزیزم که همیشه ازم سرزد همچنین کورش مهربان ,ودیگر دوستانم...![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

